<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>عطر مادرانگی</title>
		<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>دفترچه قلبم</title>
			<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/دفترچه-قلبم</link>
			<pubDate>19:52:00 +0330 دوشنبه، 20 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>سمیه اسماعیل زاده کردخیلی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1876392@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;دفترچه‌ی قلبم را به دست گرفتم و یکی‌یکی خاطرات خوب و بدم را ورق زدم. ناگهان صفحه‌ای باز شد که مرا به روزی برد که هم خنده بر لب داشتم و هم اشک در چشم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روی سجاده‌ام مشغول نماز بودم؛ خسته‌تر از همیشه، از راهی که گم کرده بودم. از ته دل از خدا خواستم که خودش مسیرم را نشانم دهد و راه درست را پیش پایم بگذارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نمی‌دانم آنچه اتفاق افتاد، خیال خودم بود یا واقعاً همان لحظه، مسیر زندگی‌ام تغییر کرد؛ اما هر طرف زندگی‌ام را که نگاه می‌کنم، ردّ آن روز را می‌بینم. انگار همه‌چیز، به همان لحظه ختم می‌شود؛ لحظه‌ای که دلم را به خدا سپردم و از او خواستم راهنمایم باشد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا! از ته دل از تو می‌خواهم که مرا در راهی که نشانم داده‌ای، ثابت‌قدم نگه داری.مبادا در شلوغی روزگار، مسیرم را گم کنم یا از راهی که به تو ختم می‌شود، دور شوم.خدایا، من راه را به تو سپرده‌ام؛ فقط دستم را رها نکن.&lt;br /&gt;
سمیه اسماعیل زاده&lt;br /&gt;
#چالش_احیای_وبلاگ‌ها&lt;br /&gt;
#‌بنویس_بخوان_دیده_شو&lt;br /&gt;
#روز_چهاردهم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/دفترچه-قلبم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دفترچه‌ی قلبم را به دست گرفتم و یکی‌یکی خاطرات خوب و بدم را ورق زدم. ناگهان صفحه‌ای باز شد که مرا به روزی برد که هم خنده بر لب داشتم و هم اشک در چشم&#8230;</p>

<p>روی سجاده‌ام مشغول نماز بودم؛ خسته‌تر از همیشه، از راهی که گم کرده بودم. از ته دل از خدا خواستم که خودش مسیرم را نشانم دهد و راه درست را پیش پایم بگذارد.</p>

<p>نمی‌دانم آنچه اتفاق افتاد، خیال خودم بود یا واقعاً همان لحظه، مسیر زندگی‌ام تغییر کرد؛ اما هر طرف زندگی‌ام را که نگاه می‌کنم، ردّ آن روز را می‌بینم. انگار همه‌چیز، به همان لحظه ختم می‌شود؛ لحظه‌ای که دلم را به خدا سپردم و از او خواستم راهنمایم باشد.</p>

<p>خدایا! از ته دل از تو می‌خواهم که مرا در راهی که نشانم داده‌ای، ثابت‌قدم نگه داری.مبادا در شلوغی روزگار، مسیرم را گم کنم یا از راهی که به تو ختم می‌شود، دور شوم.خدایا، من راه را به تو سپرده‌ام؛ فقط دستم را رها نکن.<br />
سمیه اسماعیل زاده<br />
#چالش_احیای_وبلاگ‌ها<br />
#‌بنویس_بخوان_دیده_شو<br />
#روز_چهاردهم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/دفترچه-قلبم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/دفترچه-قلبم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1876392</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>راز پنجره</title>
			<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/راز-پنجره</link>
			<pubDate>17:06:00 +0330 شنبه، 18 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>سمیه اسماعیل زاده کردخیلی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1876093@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​پنجره‌ها هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارند؛ آن‌ها همدم شادی و خوشحالی آدم‌های بسیاری بوده‌اند و در قهر و آشتی‌هایشان شریک شده‌اند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکی از همین پنجره‌ها، روز بارانی‌ای را به خاطر دارد؛ روزی که باران به شیشه‌اش می‌زد و پشت آن، مادری چشم‌انتظار، پرده را کنار می‌زد و قطره‌های باران را با روزهای نیامدن پسرش می‌شمرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر بار که انتظارش به سر می‌آمد، پنجره را باز می‌کرد و دستش را روی شیشه می‌کشید؛ انگار می‌خواست با این حرکت، به روزهای دلهره‌آور پایان دهد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چادر گل‌گلی‌اش را سر می‌کرد، تا سر کوچه می‌رفت و برمی‌گشت؛ شاید روزی، در یکی از همین روزهای بارانی، از پسِ کوچه، قامت رعنا و استوار پسر سربازش را ببیند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#بنویس_بخوان_دیده_شو&lt;br /&gt;
#چالش_احیای_وبلاگ‌ها&lt;br /&gt;
#روز_سیزدهم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/راز-پنجره&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​پنجره‌ها هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارند؛ آن‌ها همدم شادی و خوشحالی آدم‌های بسیاری بوده‌اند و در قهر و آشتی‌هایشان شریک شده‌اند.</p>

<p>یکی از همین پنجره‌ها، روز بارانی‌ای را به خاطر دارد؛ روزی که باران به شیشه‌اش می‌زد و پشت آن، مادری چشم‌انتظار، پرده را کنار می‌زد و قطره‌های باران را با روزهای نیامدن پسرش می‌شمرد.</p>

<p>هر بار که انتظارش به سر می‌آمد، پنجره را باز می‌کرد و دستش را روی شیشه می‌کشید؛ انگار می‌خواست با این حرکت، به روزهای دلهره‌آور پایان دهد.</p>

<p>چادر گل‌گلی‌اش را سر می‌کرد، تا سر کوچه می‌رفت و برمی‌گشت؛ شاید روزی، در یکی از همین روزهای بارانی، از پسِ کوچه، قامت رعنا و استوار پسر سربازش را ببیند&#8230;</p>

<p>#بنویس_بخوان_دیده_شو<br />
#چالش_احیای_وبلاگ‌ها<br />
#روز_سیزدهم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/راز-پنجره">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/راز-پنجره#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1876093</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>فرصت از دست رفته</title>
			<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/فرصت-از-دست-رفته</link>
			<pubDate>22:37:00 +0330 جمعه، 17 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>سمیه اسماعیل زاده کردخیلی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1875998@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;وبلاگ دوستم را می‌خواندم که به این قسمت متن رسیدم آیه ۱۱ سوره اسرا که می‌فرماید:&lt;br /&gt;
وَيَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ ۖ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا&lt;br /&gt;
و انسان به همان صورت که نیکی ها را می طلبد [بدون توجه به عواقب امور و به سبب جهل به مصالح و مفاسد خویش، گزند و آسیب و] بدی ها را می طلبد و انسان بسیار شتاب زده و عجول است.&lt;br /&gt;
تمام عمر در پی به دست آوردن چیزی هستیم؛ یکی در آرزوی تحصیلات عالی است، دیگری خانه‌ای می‌خواهد و آن یکی ماشینی. برای رسیدن به خواسته‌هایمان تلاش می‌کنیم، برنامه می‌ریزیم و گاهی چنان درگیر مقصد می‌شویم که فراموش می‌کنیم در طول مسیر، چه چیزهایی را پشت سر می‌گذاریم.&lt;br /&gt;
چقدر لحظه‌های زندگی را بی‌توجه از دست می‌دهیم؛ فرصت‌های طلایی‌ای که می‌توانستند ما را به خودمان، به عزیزانمان و به معنای واقعی زندگی نزدیک‌تر کنند.&lt;br /&gt;
گاهی برای گرفتن یک نمره‌ی خوب، آن‌قدر خودمان و اطرافیانمان را درگیر اضطراب و نگرانی می‌کنیم که شیرینی زندگی به تلخی می‌گراید. آن‌قدر به فکر رسیدن هستیم که یادمان می‌رود در این مسیر، آرامش خودمان و عزیزانمان را هم با خود همراه کنیم.&lt;br /&gt;
ما گمان می‌کنیم در جست‌وجوی خوبی هستیم؛ اما همیشه حواسمان نیست که شاید برای به دست آوردن یک چیز، چیز ارزشمند دیگری را از دست می‌دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;کاش گاهی از خودمان بپرسیم:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
آیا چیزی که برای به دست آوردنش این‌همه عجله می‌کنم، آن‌قدر ارزش دارد که آرامشم را فدای آن کنم؟ آیا در مسیر رسیدن به آرزوهایم، حواسم به زندگی هم هست؟داشتن موفقیت زیباست و داشتن آرزوی جزیی از وجود آدمی، اما نه به بهای فراموشی خودمان و رنجاندن دیگران و از دست دادن لحظاتی که دیگر بر نمی‌گردند.&lt;/p&gt;
&lt;pre&gt;کاش یاد بگیریم برای رسیدن به خواسته‌هایمان تلاش کنیم، اما در این مسیر، مراقب چیزهایی هم باشیم که همین حالا داریم.&lt;/pre&gt;
&lt;p&gt;پ.ن&lt;br /&gt;
با الهام از وبلاگ &lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/&quot;&gt;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/فرصت-از-دست-رفته&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وبلاگ دوستم را می‌خواندم که به این قسمت متن رسیدم آیه ۱۱ سوره اسرا که می‌فرماید:<br />
وَيَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ ۖ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا<br />
و انسان به همان صورت که نیکی ها را می طلبد [بدون توجه به عواقب امور و به سبب جهل به مصالح و مفاسد خویش، گزند و آسیب و] بدی ها را می طلبد و انسان بسیار شتاب زده و عجول است.<br />
تمام عمر در پی به دست آوردن چیزی هستیم؛ یکی در آرزوی تحصیلات عالی است، دیگری خانه‌ای می‌خواهد و آن یکی ماشینی. برای رسیدن به خواسته‌هایمان تلاش می‌کنیم، برنامه می‌ریزیم و گاهی چنان درگیر مقصد می‌شویم که فراموش می‌کنیم در طول مسیر، چه چیزهایی را پشت سر می‌گذاریم.<br />
چقدر لحظه‌های زندگی را بی‌توجه از دست می‌دهیم؛ فرصت‌های طلایی‌ای که می‌توانستند ما را به خودمان، به عزیزانمان و به معنای واقعی زندگی نزدیک‌تر کنند.<br />
گاهی برای گرفتن یک نمره‌ی خوب، آن‌قدر خودمان و اطرافیانمان را درگیر اضطراب و نگرانی می‌کنیم که شیرینی زندگی به تلخی می‌گراید. آن‌قدر به فکر رسیدن هستیم که یادمان می‌رود در این مسیر، آرامش خودمان و عزیزانمان را هم با خود همراه کنیم.<br />
ما گمان می‌کنیم در جست‌وجوی خوبی هستیم؛ اما همیشه حواسمان نیست که شاید برای به دست آوردن یک چیز، چیز ارزشمند دیگری را از دست می‌دهیم.<br />
<b>کاش گاهی از خودمان بپرسیم:</b><br />
آیا چیزی که برای به دست آوردنش این‌همه عجله می‌کنم، آن‌قدر ارزش دارد که آرامشم را فدای آن کنم؟ آیا در مسیر رسیدن به آرزوهایم، حواسم به زندگی هم هست؟داشتن موفقیت زیباست و داشتن آرزوی جزیی از وجود آدمی، اما نه به بهای فراموشی خودمان و رنجاندن دیگران و از دست دادن لحظاتی که دیگر بر نمی‌گردند.</p>
<pre>کاش یاد بگیریم برای رسیدن به خواسته‌هایمان تلاش کنیم، اما در این مسیر، مراقب چیزهایی هم باشیم که همین حالا داریم.</pre>
<p>پ.ن<br />
با الهام از وبلاگ <a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/">https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/</a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/فرصت-از-دست-رفته">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/فرصت-از-دست-رفته#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1875998</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>برف غم‌ها</title>
			<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/برف-غم-ها</link>
			<pubDate>05:33:00 +0330 چهارشنبه، 8 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>سمیه اسماعیل زاده کردخیلی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1874535@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;br /&gt;
همیشه وقتی حرف از برف می‌آید، یک مشت خاطرات شیرین کودکی ردیف می‌شود و ناخودآگاه لبخندی به چهره می‌آید. آلبوم خاطرات را یکی‌یکی ورق می‌زدم که نوبت به عکس روز برفی رسید. محو زیبایی عکس شدم، اما این‌بار جای آن لبخند شیرین، غمی دلم را پر کرد. آرزو کردم هیچ‌وقت به آن روز برنگردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برفِ دی‌ماه ۱۴۰۳ بدترین روز عمرم بود. با نگرانی از خواب بلند شدم؛ دعایم این بود که راه مسدود نشده باشد تا بتوانم به پدرم که در بیمارستان بستری بود، سر بزنم. تمام راه دلواپس بودم اتفاقی نیفتد و مجبور شوم برگردم. فرار از چهره‌ی بی‌رمق پدرم روی تخت بیمارستان و پناه بردن به پنجره‌ای که منظره‌اش شهرِ سفیدپوش بود، زجرآورترین خاطره‌ی روز برفی من شد. چقدر داستان‌ها می‌تواند متفاوت باشد!&lt;br /&gt;
سمیه اسماعیل زاده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#چالش_احیای_وبلاگ‌ها&lt;br /&gt;
#روز_هفتم&lt;br /&gt;
#بنویس_بخوان_دیده‌_شو&lt;br /&gt;
#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/برف-غم-ها&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​<br />
همیشه وقتی حرف از برف می‌آید، یک مشت خاطرات شیرین کودکی ردیف می‌شود و ناخودآگاه لبخندی به چهره می‌آید. آلبوم خاطرات را یکی‌یکی ورق می‌زدم که نوبت به عکس روز برفی رسید. محو زیبایی عکس شدم، اما این‌بار جای آن لبخند شیرین، غمی دلم را پر کرد. آرزو کردم هیچ‌وقت به آن روز برنگردم.</p>

<p>برفِ دی‌ماه ۱۴۰۳ بدترین روز عمرم بود. با نگرانی از خواب بلند شدم؛ دعایم این بود که راه مسدود نشده باشد تا بتوانم به پدرم که در بیمارستان بستری بود، سر بزنم. تمام راه دلواپس بودم اتفاقی نیفتد و مجبور شوم برگردم. فرار از چهره‌ی بی‌رمق پدرم روی تخت بیمارستان و پناه بردن به پنجره‌ای که منظره‌اش شهرِ سفیدپوش بود، زجرآورترین خاطره‌ی روز برفی من شد. چقدر داستان‌ها می‌تواند متفاوت باشد!<br />
سمیه اسماعیل زاده</p>

<p>#چالش_احیای_وبلاگ‌ها<br />
#روز_هفتم<br />
#بنویس_بخوان_دیده‌_شو<br />
#به_قلم_خودم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/برف-غم-ها">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/برف-غم-ها#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1874535</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سردرگمی</title>
			<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/سردرگمی-2</link>
			<pubDate>10:36:00 +0330 شنبه، 4 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>سمیه اسماعیل زاده کردخیلی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1873847@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​چند وقتی هست ذهنم دنبال جواب یک سوال است. آخرش که چه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سال‌هاست درگیر درس هستم اما حس می‌کنم تغییری در من ایجاد نشد. هر بار سعی می‌کنم از اول شروع کنم اما باز انگار دور خودم می‌چرخم. اگر غرورم اجازه می‌داد همه چیز را کنار می‌گذاشتم. آن چیزی که دلم می‌خواست را انجام می‌دادم که تهش می‌شد&amp;nbsp; صبح دغدغه‌ام این باشد غذا چه بپزم؟ چه ساعتی بچه ها را آماده کنم؟&lt;br /&gt;
دور خودم را شلوغ کردم اما انگار نتیجه‌ای نمی‌دهد.&lt;br /&gt;
پیشنهاد شما چیه برای من؟&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/سردرگمی-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​چند وقتی هست ذهنم دنبال جواب یک سوال است. آخرش که چه؟</p>

<p>سال‌هاست درگیر درس هستم اما حس می‌کنم تغییری در من ایجاد نشد. هر بار سعی می‌کنم از اول شروع کنم اما باز انگار دور خودم می‌چرخم. اگر غرورم اجازه می‌داد همه چیز را کنار می‌گذاشتم. آن چیزی که دلم می‌خواست را انجام می‌دادم که تهش می‌شد&nbsp; صبح دغدغه‌ام این باشد غذا چه بپزم؟ چه ساعتی بچه ها را آماده کنم؟<br />
دور خودم را شلوغ کردم اما انگار نتیجه‌ای نمی‌دهد.<br />
پیشنهاد شما چیه برای من؟</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/سردرگمی-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/سردرگمی-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873847</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رهبرم</title>
			<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/رهبرم-176</link>
			<pubDate>10:59:00 +0430 پنجشنبه، 29 خرداد 1404</pubDate>			<dc:creator>سمیه اسماعیل زاده کردخیلی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1730634@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;رهبر عزیزتر از جانم هرچقدر دوستت داشتم را کنار بگذار. کار از دوست داشتن گذشته دیگر جان ناقابلم را فدای شما می‌کنم. حتی آن زمان که حجاب درستی نداشتم هم، برایم اسطوره بودید. چهره نورانیتان آرامش عجیبی را به قلبم هدیه می‌کرد. بدگویی از شما تیغی بود که قلبم را خراش می‌داد. آن مردک قمارباز در خیال باطل خود فکر کشتن شما را دارد. چقدر خیال باطل بر سر دارد. کاش بداند یک جهان قلبش با شماست. ما تا آخرین قطره خونی که در بدن داریم برای حمایت شما ذره‌ای پس نمی‌کشیم. جان خودم و فرزندانم فدای یک بار خندیدن شما. ان شاءالله به یاری خدا پرچم اسلام با دستان مبارک شما تقدیم امام غایبمان می‌شود. دعای ما همواره بدرقه راه شما است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍🏻سمیه اسماعیل زاده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/رهبرم-176&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​</p>

<p><span style="font-size: 16px;">رهبر عزیزتر از جانم هرچقدر دوستت داشتم را کنار بگذار. کار از دوست داشتن گذشته دیگر جان ناقابلم را فدای شما می‌کنم. حتی آن زمان که حجاب درستی نداشتم هم، برایم اسطوره بودید. چهره نورانیتان آرامش عجیبی را به قلبم هدیه می‌کرد. بدگویی از شما تیغی بود که قلبم را خراش می‌داد. آن مردک قمارباز در خیال باطل خود فکر کشتن شما را دارد. چقدر خیال باطل بر سر دارد. کاش بداند یک جهان قلبش با شماست. ما تا آخرین قطره خونی که در بدن داریم برای حمایت شما ذره‌ای پس نمی‌کشیم. جان خودم و فرزندانم فدای یک بار خندیدن شما. ان شاءالله به یاری خدا پرچم اسلام با دستان مبارک شما تقدیم امام غایبمان می‌شود. دعای ما همواره بدرقه راه شما است.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">✍🏻سمیه اسماعیل زاده</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/رهبرم-176">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/رهبرم-176#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1730634</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ملت غیور</title>
			<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/ملت-غیور</link>
			<pubDate>13:26:00 +0430 شنبه، 24 خرداد 1404</pubDate>			<dc:creator>سمیه اسماعیل زاده کردخیلی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1729961@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;رهبر عزیزتر از جانم را در صفحه تلویزیون دیدم. دلم مثل همیشه منتظر یک نوید روشن بود تا دل آشوبه این چند ساعت را تسکین دهد که رهبر عزیز‌تر از جانم با اقتدار گفتند اسرائیل از کرده خود پشیمان خواهد شد. لحظه ای بعد یکی یکی حملات موشک کشورم به سمت اسرائیل شروع شد. این کلام حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَيْثُ جَاءَ، فَإِنَّ الشَّرَّ لَا يَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّر.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8220;سنگ را از همان جايى كه دشمن پرت كرده، باز گردانيد، كه شر را جز شر پاسخی نیست.&quot;در ذهنم مرور می‌شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با وجود رهبری فرزانه دل‌ها به یاری خداوند آرام گرفت. داغ از دست دادن سرداران عزیزمان اگرچه خون‌ها را در شیشه کرده و نفس‌ها را بند آورده بود، اما با انجام وعده صادق۳ التیام یافت. سرداران رشید اسلام می‌دانم رفتنتان فقط از جسم بی‌جانتان است. خداوند خودش فرموده شهدا زنده‌اند. می‌دانم شما در این عملیات حضور داشتید و دعاهای شما برای این ملت عزیز بی‌اثر نبوده است. یکبار دیگر به رژیم کودک کش اسرائیل و ارباب مزدورشان آمریکا ثابت شد ایران غزه نیست. کسی به کشورمان دست درازی کند دستش از ریشه قطع خواهیم کرد. ما ملتی هستیم که هر لحظه آرزوی شهادت را بر لب زمزمه می‌کنیم. با غسل شهادت سر بر بالین می‌گذاریم. یادتان باشد ما را از مرگ نترسانید. مردن در راه آرمان‌هایمان نه تنها برایمان تلخ نیست بلکه شیرین‌تر از عسل است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#نقد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#اسماعیل زاده&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/ملت-غیور&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;رهبر عزیزتر از جانم را در صفحه تلویزیون دیدم. دلم مثل همیشه منتظر یک نوید روشن بود تا دل آشوبه این چند ساعت را تسکین دهد که رهبر عزیز‌تر از جانم با اقتدار گفتند اسرائیل از کرده خود پشیمان خواهد شد. لحظه ای بعد یکی یکی حملات موشک کشورم به سمت اسرائیل شروع شد. این کلام حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:</p>

<p>رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَيْثُ جَاءَ، فَإِنَّ الشَّرَّ لَا يَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّر.</p>

<p>&#8220;سنگ را از همان جايى كه دشمن پرت كرده، باز گردانيد، كه شر را جز شر پاسخی نیست."در ذهنم مرور می‌شد.</p>

<p>با وجود رهبری فرزانه دل‌ها به یاری خداوند آرام گرفت. داغ از دست دادن سرداران عزیزمان اگرچه خون‌ها را در شیشه کرده و نفس‌ها را بند آورده بود، اما با انجام وعده صادق۳ التیام یافت. سرداران رشید اسلام می‌دانم رفتنتان فقط از جسم بی‌جانتان است. خداوند خودش فرموده شهدا زنده‌اند. می‌دانم شما در این عملیات حضور داشتید و دعاهای شما برای این ملت عزیز بی‌اثر نبوده است. یکبار دیگر به رژیم کودک کش اسرائیل و ارباب مزدورشان آمریکا ثابت شد ایران غزه نیست. کسی به کشورمان دست درازی کند دستش از ریشه قطع خواهیم کرد. ما ملتی هستیم که هر لحظه آرزوی شهادت را بر لب زمزمه می‌کنیم. با غسل شهادت سر بر بالین می‌گذاریم. یادتان باشد ما را از مرگ نترسانید. مردن در راه آرمان‌هایمان نه تنها برایمان تلخ نیست بلکه شیرین‌تر از عسل است.</p>

<p>#نقد</p>

<p>#اسماعیل زاده</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/ملت-غیور">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/ملت-غیور#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1729961</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>از شهادت نمیترسیم</title>
			<link>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/اللهم-الرقنا-شهادت</link>
			<pubDate>01:00:00 +0430 جمعه، 23 خرداد 1404</pubDate>			<dc:creator>سمیه اسماعیل زاده کردخیلی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1729698@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​دیشب همه خواب بودیم.&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آن مادری که با آغوش گرم، فرزندش را تا اتاقش راهی کرد چه می‌دانست چه درانتظارش است. نکند در آن خانه‌ها دختر و پسر جوانی چشم برهم گذاشتند که صبح قرار عاشقیشان پیوند بخورد. اصلا شاید پدری قول داده باشد حتما روز عید دختر ۵ ساله‌اش را به موکب ببرد تا نقاشی‌ های رنگارنگ بکشد. بمیرم برای مادری که در سجاده بهشتی‌اش دستانش را به آسمان بلند کرد و دعای سلامتی برای عزیزانش خواند. قلب تکه تکه شده مارا هیچ تسکینی جز آتش انتقام نیست. دشمن جایی برای بخشش نگذاشته. نکند مراعات حال دشمن را کنید. ما داغدیده‌ایم اما نه داغ شهادت که شهادت هنر مردان خداست. مبارکشان باد. ما داغ تجاوز به خاکمان را دیده‌ایم. از این جسارت نمیگذریم. اگر انتقام از این جسارت نگیرید، روز محشر&amp;nbsp; شکایتتان را پیش مولایمان علی می‌بریم. ما نه از شهادت می‌ترسیم و نه از جنگ. ما هر صبح و شام دعایمان اللهم الرقنا شهادت است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سمیه اسماعیل زاده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/اللهم-الرقنا-شهادت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​دیشب همه خواب بودیم.&nbsp;<span style="font-size: 16px;">آن مادری که با آغوش گرم، فرزندش را تا اتاقش راهی کرد چه می‌دانست چه درانتظارش است. نکند در آن خانه‌ها دختر و پسر جوانی چشم برهم گذاشتند که صبح قرار عاشقیشان پیوند بخورد. اصلا شاید پدری قول داده باشد حتما روز عید دختر ۵ ساله‌اش را به موکب ببرد تا نقاشی‌ های رنگارنگ بکشد. بمیرم برای مادری که در سجاده بهشتی‌اش دستانش را به آسمان بلند کرد و دعای سلامتی برای عزیزانش خواند. قلب تکه تکه شده مارا هیچ تسکینی جز آتش انتقام نیست. دشمن جایی برای بخشش نگذاشته. نکند مراعات حال دشمن را کنید. ما داغدیده‌ایم اما نه داغ شهادت که شهادت هنر مردان خداست. مبارکشان باد. ما داغ تجاوز به خاکمان را دیده‌ایم. از این جسارت نمیگذریم. اگر انتقام از این جسارت نگیرید، روز محشر&nbsp; شکایتتان را پیش مولایمان علی می‌بریم. ما نه از شهادت می‌ترسیم و نه از جنگ. ما هر صبح و شام دعایمان اللهم الرقنا شهادت است.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">سمیه اسماعیل زاده</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/اللهم-الرقنا-شهادت">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/اللهم-الرقنا-شهادت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://somayehesmailzadeh472.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1729698</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
