افطاری سه سوته
گرم سوال و جواب دخترها شده بودم. نگاه به ساعت انداختم. ای وای ساعت نزدیک شش و خبر از نزدیک شدن به اذان را میداد. پایم را روی پدال گاز فشار دادم. ماشین را داخل پارکینگ نیاوردم و دم در گذاشتم. در را که باز کردم الحمدالله پسرکم خواب بود. آقای خانه قوری به دست نگاهی به من کرد و گفت: “چرا زودتر نیومدی نون نگرفتم.”
معذرت خواهی کردم و گفتم:” نون تو یخچال هست".
چای را آماده کرده بود. یک سبد برداشتم و سراغ باغچه خانه رفتم خداروشکر کوچک اما پر برکت است. کمی جعفری و گیشنیز با چند برگ تربچه چیدم. با سرعت زیاد آنها را درون آبکش گذاشتم و شستم. سراغ سیب زمینی و پیاز رفتم. سه دانه سیب زمینی و یک پیاز کوچک رنده کردم. ادویه های لازم و تخم مرغ را اضافه و روغن را داخل ماهیتابه داغ شده ریختم. کوکوهارا با دست گردو زیبا و یک دست مهمان ماهیتابه نمودم. از کارم خندهام گرفته بود. سرعت نور گرفته بودم. هیچ اجباری در بیرون رفتنم نبود. خودم عاشق این هستم که برای دینم تبلیغ بروم. حس خوبی بدست میآورم وقتی دخترها سوال میکنند و میتوانم کمکشان کنم. اصلا لبخند امام زمان را حس میکنم. اینطور خیالم راحت است نان و نمکی را که سر سفره امام زمان خوردهام کمی جبران میشود. در این حین که کوکوها سرخ میشد هسته چندتا خرما را در آوردم با گردو درون خرد کن ریختم. چند دور که چرخید و به خرد هم رفتند، با دست گردشان کردم و داخل ظرف گذاشتم. اذان تمام شده بود. خداروشکر به لطف خدا افطار آماده و آقای خانه مشغول نماز بود. نماز مغربم را خواندم. سفره را پهن کردم و وسیلهها را مرتب چیدم. از خودم راضی بودم که هم به کاربیرونم رسیدم و هم به خانوادهام. لبخندی به آقای خانه زدم و قبول باشدی گفتم. در دلم به امام زمانم گفتم آقای مهربانم از شما هم قبول باشد. با یک توپک خرمایی روزهام را باز کردم.
سمیه اسماعیل زاده